این مقاله به مسئله بحران معنا در جهان مدرن و پیامدهای آن برای الهیات میپردازد. استدلال اصلی آن است که دشواری الهیات در مواجهه با بحران معنای معاصر، صرفاً ناشی از ضعف استدلالی یا زوال دینداری نیست، بلکه بیش از هر چیز به گسست میان جهانزیست انسان مدرن و زبان و ساختار الهیات کلاسیک بازمیگردد. الهیات کلاسیک در افقی شکل گرفته است که در آن خدا عمدتاً بهمثابه علت نخستین و موجود اعلی فهم میشود، معنا در چارچوب نظم غایتشناختی جهان تفسیر میگردد، و انسان بهمنزله سوژهای یکپارچه و عقلانی تصور میشود. در مقابل، انسان معاصر خود را در شرایطی تجربه میکند که با بیثباتی هویت، اضطراب وجودی، تجربه رنج تاریخی و فروپاشی روایتهای کلان همراه است. مقاله با بهرهگیری از مباحث فلسفه قارهای، بهویژه در سنت نیچه، هایدگر، اگزیستانسیالیسم و هرمنوتیک نشان میدهد که فهم این وضعیت بدون توجه به دگرگونی در تجربه سوژه و معنا ممکن نیست. در عین حال، استدلال میشود که سنتهای الهیاتی همچنان ظرفیتهای مهمی برای بازاندیشی در مسئله معنا در اختیار میگذارند، به شرط آنکه در گفتوگویی انتقادی با فلسفه معاصر و علوم انسانی تجربی بازخوانی شوند. بر این اساس، مقاله در پایان از ضرورت حرکت به سوی نوعی «الهیات معنای اگزیستانسیال–هرمنوتیکی» سخن میگوید و خطوط کلی چنین پروژهای را ترسیم میکند.