عنوان بخش دوم مقاله «هدف وجود انسان» است. در این بخش دو معنا از هدف از یکدیگر متمایز میشود. در معنای اول، هدف معمولاً فقط به اشخاص یا رفتارشان نسبت داده میشود. در معنای دوم، هدف معمولاً فقط به اشیاء نسبت داده میشود. اگر زندگی انسان به معنای اول هدف نداشته باشد بیمعنا خواهد بود اما جهانبینی علمی ما را مجبور نکرده است که زندگیمان را به این معنا بدون هدف بدانیم بلکه برای دستیابی به اهداف به ما قدرت بسیار بیشتری داده است. اگر زندگی انسان را به معنای دوم هدفمند بدانیم به او توهین کردهایم زیرا او را به یک شئ و ابزار فروکاستهایم. جهانبینی علمی هدف را به این معنا از انسان میگیرد اما جهانبینی مسیحی هدف را به این معنا به او میدهد، زیرا انسان را مخلوقی میداند که باید هدف خالقش را تحقق بخشد، هدفی که روشن نیست که چیست و نمیتواند رنجهای فراوان و ناسزاوار در جهان را توجیه کند. در بخش سوم مقاله که عنوان آن «معنای زندگی» است گفته میشود که در جهانبینی مسیحی زندگی دنیوی ارزش زیستن ندارد. بنابراین اگر قرار است زندگی معنایی داشته باشد باید زندگی اخروی وجود داشته باشد. اما این نظر درست نیست زیرا معیاری را برای ارزیابی معنای زندگی به کار میگیرد که بیش از اندازه سطح بالا است. زندگی دنیوی، با معیار معمولی، میتواند ارزشمند باشد حتی اگر کوتاه باشد، اما اگر ارزشمند نباشد ابدی بودن آن کابوس واقعی است. نویسنده در بخش آخر مقاله به نتیجهگیری میپردازد. نتیجهگیری اصلی او این است که پذیرش جهانبینی علمی هیچ دلیلی به دست نمیدهد که بگوییم زندگی بیمعنا است، بلکه برعکس دلایل خوبی به دست میدهد که بگوییم زندگیهای بسیاری وجود دارند که بامعنا هستند. نتیجهگیری فرعی او این است که جهانبینی مسیحی، برخلاف ادعایش، نمیتواند تضمین دهد که زندگی معنا دارد. اگر از جهانبینی مسیحی، که اساساً نادرست است، دست بکشیم و جهانبینی علمی را اختیار کنیم زندگی میتواند معنا داشته باشد، گرچه تضمینی وجود ندارد.