نویسنده، مقاله را با این مقدمه شروع میکند که فرد مسیحی در دورۀ قرون وسطی معنای زندگی را میدانست. از نظر او خدا جهان را بر اساس طرح عظیمی خلق کرده و در این طرح نقش اصلی بر عهدۀ انسان است. اما در دورۀ جدید جهانبینی علمی به تدریج مقبولیت عامتری یافت و درستی جهانبینی مسیحی مورد تردید قرار گرفت. در جهانبینی علمی، امور جهان بدون فرض خالق فراطبیعی تبیین بهتری پیدا کردند ولی برخی نتیجه گرفتند که در این جهانبینی زندگی بدون هدف و معنا است. در بخش اول مقاله با عنوان «تبیین جهان» گفته میشود که یک راه برای برونرفت از این نتیجهگیری بدبینانه این است که بپذیریم علم و دین ناسازگار نیستند بلکه مکمل هم هستند و برای این منظور باید قبول کنیم که علم، برخلاف دین، فقط تبیینهای موقتی و جزیی ارائه میدهد. نویسنده این نظر را نمیپذیرد و معتقد است که چنین نظری به دو دلیل مطرح شده است: 1. فهم نادرست از تفاوت میان تبیینهای غایی و علّی 2. این باور نادرست که تبیینهای علمی متضمن تسلسل نامتناهیِ باطل هستند. بنابراین نتیجه میگیرد که تبیینهای علمی، واقعی و کامل هستند.