نویسنده موضوعهای گوناگونی را در زمینۀ معنای زندگی مطرح و ارزیابی میکند. از نظر او معنای زندگی به طور سنتی با آموزههای مابعدالطبیعی و الهیاتی پیوند خورده است و فرد طبیعتگرا یا باید وارد بحث نشود و یا مسیر دیگری را در پیش گیرد و به جای کشف معنا به دنبال خلق آن باشد. انسان میتواند به دنبال اهداف ارزشمند باشد اما این در صورتی میتواند به زندگی معنا دهد که همراه با رضایت و خودسازی باشد. معنای زندگی زمانی قوی است که ابتدا به صورت مسئله مطرح شود و سپس راه حل خود را پیدا کند. اگر معنای زندگی مبتنی بر طرح مسئله نباشد ضعیف خواهد بود زیرا در این صورت، انسان میداند چگونه زندگی کند همانطور که پرنده میداند چگونه لانه بسازد. خداپرستانی که معناداری را در گرو فناناپذیری میدانند منطق معنای زندگی را تحریف میکنند اما در مقابل، طبیعتگراهایی که میگویند معنای زندگی ربطی به مرگ ندارد بیش از اندازه سادهانگاری میکنند. نظر مسیحیت در مورد معنای زندگی در معرض دو انتقاد اصلی قرار دارد: اول، شرور موجود در زندگی انسان ممکن است آنقدر رنجآور باشند که حتی خوشبختی بینهایت در بهشت نیز نتواند آنها را جبران کند. دوم، اینکه خدا از خلق انسان هدفی دارد و انسان با تحقق بخشیدن به آن میتواند به زندگیاش معنا دهد مستلزم تحقیر انسان و سلب استقلال اخلاقی او است. معنا دادن به زندگی از راه پرستش خدا دارای مشکلاتی است که مشکلات خود خداپرستی هستند. بررسی شباهت مفهوم «معنا» در زندگی و در زبان از موضوعهای دیگری است که نویسنده به آن میپردازد.