1
استاد اقتصاد بینالملل، دانشکده تحصیلات تکمیلی مطالعات جهانی و میانرشتهای
2
دانشجوی دکتری فلسفۀ معاصر، دانشکدگان فارابی، دانشگاه تهران
چکیده
ژاک دریدا (1930-2004)، فیلسوفِ آنتی رئالیستِ[ضد واقعگرای] تاثیرگذار، زیربنای مفروضات فلسفه غرب از یونان باستان را آشکار میکند و استدلال میکند مبنی بر اینکه بنیانهای آن قابل دفاع نیست. او بر این باور بود که فلسفه غرب امری «غیرممکن» است؛ زیرا واقعیتی کلی که هدف نهایی تمامی بنیادها یا فرآیندهاست، مانند ایده (افلاطون)، خدا (آگوستین)، کوگیتو (دکارت) و روح مطلق (هگل) را پیشفرض میگیرد. این مقالهی کوتاه، به روشی که دریدا موضع خود را در مقابل واقعیت کلیات اتخاذ کرد، پرداخته و پیامدهای آن در جامعه را بررسی میکند. دریدا معتقدست که تقابل میان گفتار و نوشتار تجلی «خردمحوری» فرهنگ غربی است – یعنی این فرض کلی که قلمرویی از «حقیقت» کلی، پیش از بازنمایی آن با نشانههای زبانی و مستقل از آن وجود دارد. خردمحوری، ما را تشویق میکند که نشانههای زبانی را بهعنوان جزء جدا نشدنی آنها تلقی کنیم. تصور خردمحورانه از حقیقت و واقعیت به عنوان موجودیتی خارج از زبان، از تعصبی عمیق در فلسفه غرب ناشی می شود که دریدا آن را نقد میکند. بخش دوم، نظریهی «واسازی» او را در ارتباط با واقعیت کلیات معرفی میکند. بخش سوم به تأثیر «واسازیِ» دریدا بر جامعه معاصر میپردازد. بخش چهارم، اهمیت فلسفه دریدا را در متون مکتوب و آموزههای مسیحی به اختصار مورد بحث قرار میدهد. بخش پنجم این مقاله را به پایان میرساند.